تبليغاتX
براي پر كردن تنهاييم







نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





دروغ شيرين

اگه يك روز بفهمي همه ي باورات غلط از آب در اومده چه كار مي كني ؟ شايد تا به حال به اين موضوع حتي فكر هم نكرده باشي اما وقتي برات پيش بياد كه بفهمي با اصرار سر خودت كلاه مي گذاشتي تا به خودت بقبولوني كه درست فكر مي كني به عظمت اين موضوع پي مي بري . وقتي قلبت رو تو دست مي گيري تا خلوصت رو ثابت كني اما بعد مي فهمي كه همه جا پر از ناخالصيه اون موقع چه حالي ميشي . دوست داري قلب ساده تو بندازي بيرون و يك تيكه سنگ جاش بزاري . اي كاش آدما اينقدر متفاوت نبودن . اي كاش به جاي چشم سر چشم دل داشتن اي كاش دروغ اينقدر شيرين نبود تا بعد از رفتن طعمش تلخي حقيقت بد جور تو ذوق بزنه .


[+] نوشته شده توسط تنها در 5:59 | |







کاش !!!

رسم عاشقی اين نيست که يكي تک و تنها بسوزد و ديگري نماند ، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست ، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشقِ ، عاشق ... کاش به اشک های کودکانه ام رحم می کردی کاش راز درونم را می دیدی و سفر را فراموش می کردی کاش هنوز در کنارم بودی و تو را در لحظه لحظه زندگی ام حس می کردم ... كاش ... كاش

                

 


[+] نوشته شده توسط تنها در 22:43 | |







معجزه يعني تو !

 

 

خداي من شايد يك ربع هم از اين موضوع نمي گذره . هنوزم باورش برام سخته كه بازم خدا منو فراموش نكرده . احساس آرامش عجيبي دارم . تمام تمريناي من براي آروم بودن فراموشم شده . صداي قلبم چقدر دلنشينه . تپش دلم چقدر آرومه . خدايا شكرت . چطور مي تونم بهت بگم ممنونم كه اجازه دادي بازم خودم باشم .... من ِ منو به من برگردوندي . ممنونم . واي اگه دوتا اينو بفهمه ... فكر كنم از خوشحالي ...نه دق نمي كنه ... از خوشحالي جيغ مي زنه ...  هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق / ثبت است در جريده عالم دوام ما ....


[+] نوشته شده توسط تنها در 20:46 | |







بهار داره مياد

 

شب جمعه شد و دل من هواي دلم رو كرد . راستي دلم كجاست كه ديگه پيداش نمي كنم . خيلي وقته سرخاك پدربزرگم نرفتم . دلم براي جايي كه آخرش قراره  اونجا باشم خيلي تنگ شده . دلم مي خواد برم سر جاي هميشگيم بشينم و در حالي كه به دوردست نگاه مي كنم به اين فكر كنم كي نوبت رفتن من ميشه . هوا از رخوت سرد زمستون بيرون اومده . انگار بوي بهار مياد . با اينكه فكر نمي كنم حال عيد رو داشته باشم اما بهار بدون اينكه به دل من كار داشته باشه جوونه هاشو تو احساس منم گذاشته . كاش همراه با اومدن بهار دل منم آروم بگيره . كاش بهار زودتر بياد شايد دلم دوباره برگرده ......

                                                                                             

                                                   

                           


[+] نوشته شده توسط تنها در 17:0 | |







جنون زندگي !

امروز پر از بغض فرو خورده ام .... چند روز پيش وقتي دوستم داشت داستان زندگيشو برام تعريف مي كرد گفت خدا هيچ كسي رو اسير مسئوليت نكنه . اين حرف از اون روز تا حالا تو گوشم زنگ مي زنه . مسئوليت ! چيزي كه بيشتر عمرم رو درگيرش بودم . دلم مي خواد برم جايي كه ديگه از اين كلمه كه به اندازه تمام روزهاي زندگيم از دستش كشيدم فرار كنم . امروز بيشتر از هميشه دلم گرفته ... ساعت ۱۴

فكر مي كنم همه ديونه اند . به هر كي نگاه مي كنم يه جور ديونگي داره . يك جور جنون زندگي ، راستي اين دنيا چيه كه همه رو اسير خودش مي كنه و بعد به ريششون مي خنده . چه قشنگه شعر صادقي وقتي ميگه وايسا دنيا ... وايسا دنيا ... من مي خوام پياده شم ... كاش مي شد از اين قطار لعنتي كه سر و تهش پوچه پياده شد ....

 

 

  


[+] نوشته شده توسط تنها در 21:18 | |







آرامش زير بارون

ديشب بعد از مدتها احساس آرامش مي كردم . دلم براي تنهايي خيلي تنگ شده بود كه ديشب فرصتش فراهم شد . الان داره بارون مياد . ديدن قطرات بارون رو درخت هاي بي برگ  حس عجيبي به من مي ده كه دلم مي خواد منم گريه كنم . هر چند كه اين گريه از غم نيست و شايد بشه گفت بيشتر از سر دلتنگيه . بهمن داره رو به اتمام مي ره و مي دونم اسفند هم بلاخره تموم ميشه اما نمي دونم با تموم شدن اين ماه و اون ماه انتظار منم تموم ميشه يا نه . راستي ماشينم رو فروختم . هر چند خيلي اذيت شدم اما بلاخره تموم شد . راستي يك دوست پيدا كردم به اسم گيتي كه قراره داستان زندگيشو بنويسم . شمه اي از زندگيشو برام تعريف كرد داستانش خيلي عجيبه . نمي دونم چي از آب در مياد اما فكر كنم جالب بشه . اميدوارم.


[+] نوشته شده توسط تنها در 12:17 | |







دنیای خواب رفته !

امروز بیست و دوم بهمنه . روز خسته کننده ای که منتظر تمام شدنش بودم . از روزای تعطیل خوشم نمیاد . فکر می کنم همه دنیا خواب می ره . نمی دونم منتظر چی هستم که اینقدر دوست دارم روزای عمرم زود زود بگذره . شاید منتظر معجزه هستم . البته اگه تو قرن دود و آهن معجزه ای صورت بگیره !!!       

توی قرن دود و آهن تو رسول گل و نوری .... تو عطوفت مسلم تو حقیقت غروری ...

                                                              


[+] نوشته شده توسط تنها در 22:53 | |







اسارت !!

آزادي !!! اسارت !!! هر دو كلمه پنج حرف داره اما معنيش زمين تا آسمون تفاوت داره ... هنوز فكرم درگير امروزه . صبح ساعت يازده رسيديم زندان . وقتي از پله هاي آهني مركز فرهنگي بازداشتگاه بالا مي رفتم احساس عجيبي داشتم . انگار روحم از شدت كنجكاوي دو قدم از خودم جلوتر بود . همه چيز طبيعي بود . يك عده آدم بودند كه داخل آمفي تئاتر نشسته بودند و به سخنراني مددكاري كه داشت حرف مي زد گوش ميكردند . اولش به تنها چيزي كه نگاه مي كردم جلوي پام بود كه نخورم زمين . عجيب بود كه قلبم سرجاش بود و مثل چنين مواقعي تند و تند نمي زد . راستي چرا ديگه قلبم تند و تند نمي زنه . يعني ديگه هيچ چيز نمي تونه منو هيجان زده كنه ؟ دخترم هم با من بود . يك جاي خالي پيدا كرديم و بعد از سلام واحوالپرسي با عده اي كه حتي نمي شناختم كي هستن و چه سمتي دارن نشستم . يك كم كه گذشت تازه حالم اومد جاش و چشمام تونست موقعيت رو تشخيص بده . دو تا زن اومدن تا بهم خوشامد بگن . اسم يكي شون سميرا بود و جرمش اين بود كه نامزدش طلاهاي عمه شو دزديده بود . هنوز بلاتكليف بود . يكي ديگه شونم مي گفت بايد سند پونصد ميليوني بزاره تا آزادش كنن . دنياي غريبي بود . همه دردمند  . همه اسير . بلاخره دوستم رو هم ديدم . خيلي شكسته شده بود . حالم گرفته شد . ياد روزاي گذشته و هنرستان ... افتادم . بهم گفت اصلا تغيير نكردي .انگار اونم ظاهرمو مي ديد . آره ديگه وقتي لبخند رو لبمه كي مي دونه تو قلبم چه خبره ؟ راستي كي مي دونه ديگه از خنديدن هم خسته شدم . بعد از اتمام مراسم فرصتي پيش اومد با چند تا از كساني كه دست تقدير به اشتباه يا صحيح اونا رو پشت دروازه آزادي اسير كرده بود صحبت كنم . همشون التماس دعا داشتند . يكي مي خواست حالي از خانواده ش بپرسم . يكي مي خواست دنبال پرونده ش باشم . يكي ديگه از نبودن عدالت شاكي بود . يكي ديگه از اسير بودن خسته بود . چي مي تونستم بهشون بگم جز اينكه بهشون دلداري بدم و حرفي رو بزنم كه شايد خودمم قبولش نداشتم . تو چهره خيلي ها شون رنج و درد ديده مي شد . خيلي از اونا رو دست عدالت انسان به مبحس انداخته بود . اكنون به اين فكر ميكنم يعني آدما اشتباه حكم نمي كنن ؟ از يكي شون شنيدم كه گفت خداي ما خوابه .... نمي دونم چرا دلم گرفت . يعني حصار اون ديوار اونقدر بلنده كه خدا صداي اونا رو نمي شنوه ؟ براي خلاصي شون دعا مي كنم . كاش مي دونستن مايي هم كه به ديد اونا آزاديم در واقع اسيريم با اين تفاوت كه  محدوده اسارتمون يك كم بزرگتره . خاطره امروز رو با آرزويي كه در جمع اونا كردم خاتمه مي دم . اميدوارم روزي برسه كه هيچ پرنده اي تو قفس نمونه ....


[+] نوشته شده توسط تنها در 21:32 | |







يك روز خسته كننده

انگار كم كم دارم آروم ميشم البته اگه خودمو چشم نزنم . ديروز دوستم اومد صبح اومد خونمون. مجبور شدم عذر همه رو بخوام . نشستيم به حرف زدن . از همون اولي كه اومد گفت امروز مي خواهيم با هم بريم جشنواره فيلم فجر . يا تو رودربايستي افتادم و يا نخواستم دلشو بشكونم . قبول كردم . هنوز نهار از گلومون پایین نرفته بود كه شوهردوستم بهش زنگ زد وگفت بريم خونه باباي دوستم تا از اونجا بريم ميدون فردوسي محل جشنواره .حاضر شدیم و رفتيم و به اتفاق شوهر دوستم راهي جشنواره شديم . اصولا از سينما و فيلم هاي مزخرفي كه مي سازن زياد خوشم نمياد اما غلطي بود كه كرده بودم . بعد از كلي تنه خوردن و تنه زدن و رفتن تو شكم اين و اون وارد سالن سينما شديم و سه تا فيلم بي محتوا و چرت رو تماشا كردیم که تنها چیزی که ازش فهمیدم دیالوگ های آبکی و خودنمایی هنرپیشه هاش بود . ساعت يازده و نيم شب بود كه از سينما اومديم بيرون دیگه بماند چقدر به خودم لعنت فرستادم كه چرا اصلا قبول كردم برم و يا چرا همون ساعت نه خداحافظي نكردم و گورم رو گم نكردم برگردم خونه . بعد از كلي معطلي به خاطر اينكه شوهر دوستم با اين و اون خداحافظي كنه سوار ماشين شديم تا برگرديم اما دوستم گفت كه حتما بايد بريم شام بخوريم . از اون اصرار و از من انكار اما مثل اكثر مواقع كوتاه اومدم تا نگن رفيق نيمه راهم . بعد از كلي گشتن يك پيتزا فروشي پيدا كرديم . حالا ساعت چند بود ؟ دوازده . دل من مثل سير و سركه مي جوشيد كه الان خونه چه خبره . بدبختي گوشي هم نداشتم كه خبر بدم زنده ام . حالا شامو آوردن مگه از گلوي من پايين مي ره . بسكه تو دلم رخت مي شستن . اواخر خوردن غذا بود كه از خونه به گوشي شوهردوستم زنگ زدند . وقتي شوهردوستم گوشي رو به من داد صاحب خونه دو سه تا دري وري بارم كرد . كه منم خيلي مودبانه گفتم بله بله الان دارم ميام . تا يك ربع ديگه خونه ام . بعد از قطع ارتباط حالم بدتر از قبل شد اما شديدا خودمو كنترل مي كردم تا اين دم آخري همراه بدي نباشم . خلاصه بعد از گذروندن لحظات سخت شام خوردن دوستم و شوهرش تمام شد . سوار ماشين كه شديم . شوهر دوستم گفت با اجازه تون من برم يك سر به برادرم بزنم يك چيز بهش بدم و بريم . مي تونستم بگم نه خير من ديرم شده لطفا اول منو برسونيد بعد هر كاري خواستيد كنيد ؟ معلومه كه نمي تونستم بگم اونم من كه براي ناراحت نكردن دوستام حرف تو گلوم قنديلك مي بنده . خلاصه بيست دقيقه اي هم اونجا معطل شديم  . تازه شوهر دوستم رضايت داده بود از برادرش دل كنده بود كه یک بار دیگه از خونه به گوشی شوهر دوستم زنگ زدن . این بار پسرم بود . وقتي صداي منو شنيد با لحن بغض گرفته اي گفت .مامی اينجوريه ديگه . نمي دوني دل ما هزار راه مي ره ... خلاصه آرومش كردم و گفتم ده دقيقه ديگه خونه ام . وقتي در خونه رسيديم پسرم جلوي در داشت قدم مي زد . با ديدن ما به من گفت دستت درد نكنه . خلاصه معلوم بود خيلي پره اونقد كه نتونست جلوي دوستم و شوهرش نشون نده كه ناراحته . احساس كردم دوستم از رفتار پسرم جا خورد . بعد از خداحافظي از اونا اومديم تو . پسرم خيلي بغض كرده بود درست مثل یه بچه . دلم براش سوخت اما خدامي دونه منم حال بهتري از اون نداشتم . حالا اومديم تو مگه مي تونم قيافه صاحبخونه رو جمع كنم . برادرم هم خونه مون بود.بدون اینکه خودمو ببازم با پررویی که اینجور مواقع دارم به صاحبخونه گفتم : چیه قیافه گرفتی؟ دلم خواسته. مزه دير اومدنو بچش . تا تو باشي هر شب هر شب واسه خودت برنامه نتراشي .همینی که هست .و بدون اینکه محلش بزارم رفتم تو اتاقم تا لباسمامو عوض کنم . راستش با اينكه اصلا بهم خوش نگذشته بود و خيلي خسته شده بودم اما اصلا پشيمون نبودم كه اين اتفاق پيش اومده شايد اينطوري بهشون فهموندم منم بخوام مثل اون بشم مي تونم . اما اين وسط طفلي دخترم كه حسابي بهش بد گذشته بود چون مجبور شده بود علاوه بر حمالي  غرغراي دو تا عوضي رو هم تحمل كنه . به هر حال ديروزم تموم شد و رسيد به امروز كه از همون صبح مثل اسب عصاري يكسره مي دويدم . بانك ، تعميرگاه ، اين ور ، اون ور خلاصه جونم در اومد . از نقاش ماشين كه كلي شاكي شدم چون رنگ ماشينو خراب كرده بود . كلي اونجا حرص خوردم . امروزم از زندان با من تماس گرفتم براي فردا دعوتم كردن برای جشن . دوست زندانيم هم چند بار زنگ زد تا بهم بگه يادم نره فردا برم زندان . الانم ديگه از خستگي دارم جون مي دم . خب ديگه فعلا خبري نيست تا فردا و روايت اتفاقات تازه خدا نگهدار .


[+] نوشته شده توسط تنها در 22:53 | |







به درك !!

امروز روز بدي نبود . اتفاق تازه اي هم توش نيفتاده كه بخوام بنويسم . حوصله فكر كردن به هيچ چيزي رو هم ندارم . از هيچ كس هم گله اي ندارم . به درك كه از دنيا بي خبرم . به جهنم كه دلم تنگه . اصلا دل كيلو چنده ؟ هر بلايي سر بند ه هاي خنگ خدا مياد از همون دلشونه . راستي اگه دل نبود چي مي شد ؟؟؟


[+] نوشته شده توسط تنها در 23:2 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com